|

گمشدهای در ناکجای فراموشی
در پشت دَربی بسته، خموش و تنها، خسته از پیمودن مسیری سخت ناهموار، در شباهنگامی مِهآلود و با امیدی رو به زوال، خیره بر تصویر مبهمی از ماه میشوم
که با شکوهی توصیفناپذیر، از باریکهی باز پلکهای نیمهبستهام، دیدگان خوابآلودم را در آغوش گرفته و پرندهی خیال را در افقی دوردست،
بر فراز ناکجایی در ناکجا با پرسشی وسوسهانگیز به انتظار جوابی شورانگیز به پرواز در آورده و ...
(لطفا به ادامه مطلب بروید)

|